92-عروسک 11 روزه ی خونمون
سلاااام قند و عسل مامان![]()
"شما الان اا روز داری
"
با احساسی باور نکردنی تمام اعضای خونه و اطرافیان رو عاااشق خودت کردی
من و زانیااار که واست میمیریم و زنده میشیم...فقط کافیه صدای گریتو بشنوم و با تمام دردی که دارم میدوم به سمتت....ماشالا روز به روز داری بزرگتر میشی و حسسسسسسسسسسسسابی مارو مشغول خودت کردی بچه گربه ی من
ماشالا هزار ماشالا نه زردی داشتی و نه مورد دیگه ای و تا به الان فقط چندباری دل درد شدید شدی
از شیر خودم میخوری ولی نمیدونم که چرا بعضی وقتا با اینکه خودم بهت همیشه شیر میدم سینه درد شدید میگیرم .... به توصیه ی خانوم دکتری دارم سعی میکنم به شیشه و ÷ستونک عادتت بدم....
خداروشکر اصلا بدخلق نیستی خیلی آرووووووووووووومی نفسی من
شبا کلا ٣ بار برای شیر خوردن بیدار میشی و اگه دلدرد نداشته باشی زود میخوابی ولی واااای به روزی که دلدرد بگیری همش گریه گریه گریه ......اونوقته که هرکاریت میکنم آروووم نمیشی و تازه میفهمم مامانای دیگه چی کشیدن
بهت شربت گریب میکسچر میدم و یکمی پشتتو میمالم و اگه خدا رحم کنه آروووم میگیری
من موندم تو با این هیکل نحیفت چه جوری این صداهای بلندو از خودت در میاری.....الهی درد و بلات بیفته به جون مامانی تا دیگه گریه هاتو نبینم![]()
دیگه از این بگم که علاقه ی شدیدی داری به اینکه یه نفر کنارت باشه و تو هم مستقیم یا زل بزنی به اون یا به دستات...البته در مواقع بیداری

دیگه اینکه ÷ایان هفت روزگیت بردیمت دکتر و ماشالا همه چیت خوب بود و گوش شیطون کر بدون مشکل
تازگیها موقع لالا لبخندای شیرینی میزنی و با دستات همش صورتت رو چنگ میندازی ..... میخوام ناخوناتو کوتاه کنم ولی میترسم آخه دستات خیلی کوشمولوئه.....
دیگه اینکه هنوز ختنه نشدی.... اینجا نتونستیم جایی رو بیابیم که ختنت کنن ولی قراره ببریمت یکی از دوستای زانیار که دکتره ایشالا تو همین هفته
راستی هرچه قدر بزرگتر میشی بیشتر شبیه باباییت میشی دیگه همه فهمیدن کپی پیست زانیاری
فدااای اون نگاه کردنت ماااااماااانی
الهی فدااای اولین پستونک خوردنت بشم که همیشه عاشق نگاه کردن به مامانی و دیگه منو میشناسی
اینجا اولین باری بود که بابایی جوجوییشو بخل گرفت تو بیمارستان
یه چیز جالبی هم که هست اینه که همیشه و همیشه وقتی میخوابی دهنت بااازه الهی بمیرم واست که از هر لحاظی خوردنی هستی
اولین شناسنامت توی بیمارستان
اولین اثر انگشت جوجو
"مارتیا مشکینی" اسم و فامیلت
اینم روزی بود که داشتیم میرفتیم بیمارستان و فکر میکردیم جوجه داره زودتر از موعد میاااد من دست بابایی رو محکم گرفته بودم و گریه میکردم عجب روزی بود
و اینجا موقع برگشتن از بیمارستان به همراه جوجو توی آسمون یه رنگین کمون خوشگل بووووود .
.: جوجه جان تا این لحظه ،
11 روز و 3 ساعت و 17 دقیقه و 2 ثانیه سن دارد


92-عروسک 11 روزه ی خونمون 









